خرید بک لینک

یه فیلم خوب هم نمی سازن؛ همه اش تکراری!

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 12:31

شدیدا معتقدم بدبختی و فقر ذاتی هستند، بعضی آدم ها ذاتا خوشبخت بدنیا می آیند و با همان فرمان تا تهش را می روند. بدنیا که می آیند همه ی دوری و بری هایشان برایشان تمام قد جان می دهند و هر طرف را که نگاه می کنند یکی دارد قربان صدقه اش می رود. همیشه هستند افرادی که با جان و دل زحمت غذا دادن و شستن و مراق

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 12:31

وای دیروز از ساعت 6  عصر خوابیدم تا 6 صبح امروز. بیدار که شدم فقط یک جمله گفتم: رکورد زدم!

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 22:07

یارنی رو تخم چشم ماست و زندگی مون کلا تو بتل فیلد می گذره اما یه اصیل واقعی هیچ وقت کلش آف کلنز و کندی کراش رو از گوگل پلی اش حذف نمی کنه.

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 22:07

صبح ها که میرم سرکار همه چی یخ زده، کف خیابون، علف ها، درخت ها. هوا بدجوری سرده؛ سگ تو خیابون پر نمی زنه. ده تا هم لباس می پوشم، یه پالتو اضافی هم تو اداره دارم، همین که میریم می ذارم روی پاهام. گاز رو خیلی وقته قطع کردن و شوفاژ نداریم ولی یه بخاری برقی قدیمی هست که کارپردازی از سر دلسوزی داده بذاریم تو اتاقمون، میشینیم دورش و می شیم کوچه نشین هایی که شبا توی پیت حلب، چوب می سوزنن و دستامون رو گرم می کنیم. روز اول لیوانم رو گذاشتم روی بخاری و آب جوش آوردم، اما یه ساعت بعدش دیدم ترک برداشته و در آخر از وسط نصف شد و رفت توی زباله ها. فعلا توی لیوان دمنوشم چای می خورم. ایشالا عیدی مون رو زودتر بدن برم از لایکو یه لیوان دیگه از "می تو" بخرم. 

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

فرض کن توی طبیعت رها شده باشی، توی یه جای دور و دنج از همه. واسه خودت سر و زندگی داری. خودتی و خودت. درست همین وقت سال باشه، همین وقتها که برفهاش دارن آب میشن ولی بازم سرده. همین وقتها که دیگه ابری نیست و روزها داره روشن تر می شه. همین روزها که احساس می کنی داره یه فصل عوض میشه. یهو دلت میخواد بری توی خونه ات و لباس های قدیمی ات رو دور بریزی و چیزای نو برای خودت بخری. همه جا ها رو تمیز کنی و شروع کنی به تمیز کاری. نمی دونم چرا ولی مطمئنم اونایی که عید تمیز کاری می کنن اصلا کاری به تقویم و این رسم و رسومات ندارن. اونا رو غریزه شون راه می رن. ولی من ماجرام فرق داره. حتی اگر توی طبیعت دور و برم پر بشه از گل های رنگ و وارنگ باز هم همچنان شعارم "گور بابای خونه  تکونی" باقی می مونه.

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

حقیقتش اینکه برای من اصلا پرداختن به مسئله عدم اجازه ورود به امریکا نه مهمه و نه جذاب. من  یکی هیچ وقت خیالم هم قد نمیده روزی بخوام آمریکا تا نگران این مسئله باشم. یکی از رفقای قدیمی رفته رو آنتن صدا و سیما، نمی دونم بخاطرش خوشحال باشم یا ناراحت باشم؟ آخه صدا و سیما چرا؟!

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

بعد از درست کردن انواع فرآورده های سبزی اعم از مرغ ترش و بیمه بادمجان کباب و قرمه و غرابه، خشک کردن گل گاو زبان و شوید و گشنیز و نعناع؛ همچنین پس از پاس کردن دو واحد ماست بندی می رسیم به پنیر قالب گرفتن. برو ببینم چه می کنی.

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

هرچند ادارمون نه حقوق کافی می ده، نه کارانه، نه وام، نه کوفت و زهر مار اما یک خوبی داره اونم رئیسشه که خودش ساعت 8 میاد و 10 می ره. منم جانشین دومش هستم، بعضی وقتها که ماشین دارم قشنگ تا ساعت 8 می خوابم و 8 و نیم می رسم اداره و قشنگ ساعت 1 بر می گردم خونه و به اهم مسائل می پردازم. دست من بود ساعت کار ادارات رو از 9 تا 3  می گذاشتم. اینجوری همه سیر می خوابند و برای دیدن ادامه فیلم شب استرس ندارند. اینجوری هیچ فیلم و کتابی ناتمام رها نمی شه، هیچ درخواست هم آغوشی سر صبح بی پاسخ گذاشته نمی شه. اینجوری برای هممون بهتره.

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

کاش یه تینیجیر بودم که بهم تو ولنتاین یه خرس قرمز میدادن و من ازش عکس می گرفتم میذاشتم تو اینستاگرام و می نوشتم: قوُرت بـِــــدِه بُغضتِو وانمـــــودکن بـــــی رحمی، پلــــک نَزَن اشــــــــکات میریزه فـــِــک می کنن خُل وَضـــــــی ^___^ (لایک شده توسط تتلو)

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

کیهان کلهر هم گرمی گرفت و تو نیومدی.

-شهر خاموش من-

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

پدرم گفت می خواهد برای خواهرم که ده سال از من کوچکتر است و سال دوم دانشگاه است ماشین بخرد، نظر تو چیست؟ بعد من یاد خودم افتادم، یاد سابقه ی پر نکبتم، اینکه شهریه دانشگاهم را آنقدر دیر پرداخت می کرد که سایت بسته می شد و بعد من مجبور بودم دنبال مسئول آموزش این اتاق و آن اتاق بدوم و رسما التماسش کنم به من واحد بدهد. یاد این افتادم که برای من گوشی موبایل نخرید. یاد حالت چهره اش موقع ماهانه دادن افتادم. یاد خیلی چیزای دیگه افتادم و قشنگ دیدم چند میلیون ملخ حمله کردند به مزرعه مغزم  و صدا خرچ خرچ جویدنشان توی گوشم پیچید و خیلی دمغ گفتم: بنظرم خیلی کوچیک و کم ظرفیته برای داشتن یه ماشین. 

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

کاین مرغ وحشی ز بامی که برخواست، به بام دیگر نشیند

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

یک دوست قدیمی داشتم (یعنی دیگر با چیزهایی که می خواهم بگویم واقعا دوستم تلقی نمی شود)، سابقه دوستی مان به هم خوابگاهی بودن و هم رشته بودن دوره لیسانس بر می گردد. چیزی حدود ده سال پیش. اتفاقا در وبلاگ قبلی ام هم درباره اش مفصل نوشته بودم، اینکه دوستم در همه زمینه ها فعالیت از بسیج و انجمن علمی گرفته تا نمایندگی خوابگاهی ها، توی همه ی نشریات عضو بود و در همه ی تشکل ها نفر اولی بود که اسمش آورده می شد. اما یک نقص بزرگ داشت و آنهم عدم اعتماد بنفسش در مقابل جنس مخالف بود. همیشه از همه ی مردها خوشش می آمد و آخرسر با هیچ کدام به نتیجه نمی رسید و هربار که شکست عشقی می خورد آمبولانس می آمد دنبالش و دیازپام و غیره. تا اینکه خانوادگی سفری به مشهد داشتند و در حرم با مردی جوان تر از خودش آشنا می شود و خیلی سریع با او ازدواج می کند و بعد از مدتی صاحب پسری می شود و در آخرین مکالمه ی قدیمی مان گفته بود که زیاد از ازدواجش راضی نیست و بعد او را گم کردم. اما تلگرام باعث شد که دوباره پیدایش کنم و با او تماس بگیرم؛ در اولین تماس تلفنی مان بغض کرده بود و دم از خیانت کاری و اعتیاد همسرش می زد. اینکه چقدر بچه

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

صفحه بندی